یه شب پرستاره پر از راز و نیاز و عشق
امشب لیله الرغائبه

می دونستی اگه نماز لیله الرغائب رو بخونی وقتی شب اول قبر برسه خداوند ثواب این نماز امشبت رو به نیکوترین صورت با روی گشاده و درخشان و زبان فصیح به سوی تو می فرسته که مونس تنهایی و بردارنده ی وحشت تو می شه وقتی که صور دمیده می شه ثواب این نمازت مثله سایه ای بر سر تو افکنده می شه و در عرصه ی قیامت خوشحال می مانی .
اعمال شب لیله الرغائب
روز پنجشنبه اول آن ماه را روزه مىدارى چون شب جمعه داخل شود ما بين نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز مىگزارى هر دو ركعت به يك سلام و در هر ركعت از آن يك مرتبه حمد و سه مرتبه إنا أنزلناه و دوازده مرتبه قل هو الله أحد مىخوانى و چون فارغ شدى از نماز هفتاد مرتبه مىگويى
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ الْأُمِّىِّ وَ عَلَى آلِهِ [وَ آلِ مُحَمَّدٍ]
پس به سجده مىروى و هفتاد مرتبه مىگويى
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ
پس سر از سجده بر مىدارى و هفتاد مرتبه مىگويى
رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجَاوَزْ عَمَّا تَعْلَمُ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِىُّ الْأَعْظَمُ
پس باز به سجده مىروى و هفتاد مرتبه مىگويى
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ
پس حاجت خود را مىطلبى كه إن شاء الله برآورده خواهد شد) و بدان نيز كه در ماه رجب زيارت حضرت امام رضا عليه السلام مندوب است و اختصاصى دارد چنانچه عمره در اين ماه فضيلت دارد و روايت شده كه تالى حج است در فضيلت و منقول است كه: جناب على بن الحسين عليهما السلام معتمر شده بود در ماه رجب و شبانه روز نماز در نزد كعبه مىگزاشت و پيوسته در سجده بود در شب و روز و اين ذكر از آن حضرت شنيده مىشد كه در سجده مىگفت
عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ
ساعت 18:59 توسط الهه| |
سلام به زیباترین احساس تو
سلام به قدم های نازک دلت
و به رنگهای افشان نگاهت ![]()

امروز یه روز خاصه
آخه تولد وبلاگمه

آخه تولد دو تا از دوستامم هست
تازه خودمم بعد از ماهها شروع به آپ کردم
(بگین مبارکه)![]()
ساعت 10:10 توسط الهه| |
این شبها ... حتی یک لحظه هم با ارزش است .

ساعت 13:32 توسط الهه| |
و تو از آن روز یک آدم دیگر می شوی

ساعت 10:18 توسط الهه| |
میگن ماه رمضون پله ها رو باید شیکست
اما من دوس دارم بسازم
پله بسازم
تا خود
خدا

ساعت 6:2 توسط الهه| |
دیواری کشیده ام بین چشمان خیره و خودم
بازهم تصمیم می گیرم
اشک کوچکی بر دلتنگی ام سر می خورد
شب می شوم برای چشمان خسته ام !

می خوام یه بار دیگه کنکور بدم
برای موفقیتم دعا کنین ....
ساعت 8:58 توسط الهه| |
سرد می شوم ... مثل شبنم
صدایم می زند ... آغوش باز دلتنگی !!
ساعت 10:58 توسط الهه| |
ابوالفضل جون ، داداش شيطونم ، پنجمين بهار زندگيت مبارك !

ساعت 9:5 توسط الهه| |
اما خوب دسشون درد نكنه آبرومونو حفظ كردن. هردوشون برنده اعلام شدن و كادويي ناقابل ...........
فراوان تشكر به عمل اومد البته سعي شده بود با بودجه بروبچ واسه همشون يه كادو تهيه بشه . و در آخر اسم هاي مباركمون رو صدا زدن تا يه لوح از طرف سمپاد و كادويي كه براي حفظ جوانب كار با پول خودمون گرفتيم رو بهمون بدن !
بعدش مامان بابا ها خيلي محترمانه ..........
و ما رفتيم كلي عكسبا كيك ، گل ، آدم ، پرده ، صندلي ، لوح يا هر چي كه تو سالن بود گرفتيم و بعد با تيپا از تو سالنبيرونمون انداختن براي صرف شام كه باز خودمون خرجشو داده بوديم .... كادر دفتري براي ما خيلي عزيزه !!!!!!!!!! ........ اول كلي در سالن با هر كدوم معلما گرم گرفتيم و حسابي پسر خاله شديم ... اما كم كم ضعف شديدي رو در شكم احساس كرديم! تصميم بر اين شد كه يواش يواش بريم سمت سالن خوشه طلايي، شايد خبري از شام شه ... داشتيم مي رفتيم كه ديديم همه ي معلما دارن ميرن خونه ... آخ آخ .... اين قسمت غم انگيزترين صحنه بود . ساعت حدودا 10 و اينكه مردم يادشون رفته بود سفارش غذا رو واسه همون روز بدن !
گفتن بريد تو ... مام رفتيم و مثل جنازه افتاديم رو صندلي كه كادر دفتري گفتن گوشت هاي اينجا فريز شده هست و معلوم نيست ماله چه عهديه . بهتره كه از خير اين كباب بگذرين ...و ماهم ناچار ، به كيك قانع شديم . موقع تيكه كردن كيك كلي كل و جيغ و دست و هر حركت ديگه اي ميديديم . ولي خوب داشتيم حال خودمونو مي كرديم . بعدش مديرمون خواستن پولاي شامو پس بدن كه اعلام شد مي ني بوس دم دره و هركس براي نجات خودش از اين بيابون سريعتر بره سوار شه .مام نفهميديم چطور خدافظي آخرو كرديم و برگشتيم خونه !
ساعت 12:14 توسط الهه| |
نمی دونم چی میشه ...

ساعت 16:22 توسط الهه| |
دلم تنگ شده واسه همه ي اون روزاي معصوم
اون شبايي كه تا ديروقت واسه روكم كني منچ بازي مي كرديم
خط و پا بازي كردنا
بازي وسطا ، كه هميشه رقابت بين دخترا و پسرا بود
بازي هاي فوتبالي كه بعدش كاملا نعشه مي شديم
قهر و آشتي هاي بامزه
هنوزم دلم اون كاغذ ، قلما رو مي خواد كه بارها و بارها
روشون اسم ، فاميل بازي كرديم
مهموني هاي دوره اي كه هيچ وقت تمومي نداشت
15 تا نوه ، زندگي هاي پاك وساده و روزاي مهربوني كه ...
هر كسي سيب چيد و به فكر رفتن شد.
هيچ كس نفهميد كه مقصود باغ ، با هم بودن بود .

پ.ن : معذرت مي خوام كه خودم واسه اين عكس مطلب گذاشتم
ساعت 20:52 توسط الهه| |
ميشه گفت توي سه هفته اي كه گذشت عادت هام كاملا عوض شدن . اول از همه روحيم ( ضعيف ضعيف ) . CD فيلم نيگا ميكردم . اونم روزي سه چارتا . روزي 4 ، 5 ساعت اينترنت بودم . وقت اضافه هامم همش تلفن صحبت مي كردم ! خوابم ... آخه 2 ساعت شب و 3 ساعت روز مي خوابيدم . درس و مرسم ول ديگه .
ساعت 15:55 توسط الهه| |
جمعه هاي انتظارت را رنگين كمان مي سازم !
آسمان ابري ، دلهره اي خيس ،
باز منتظر مي مانم !

ساعت 17:59 توسط الهه| |
حسی رنگين
درتلالو قدم هايت پرمي گرفت
رفتنت وزيد و رنگها پرپر شد !!
پ.ن : قضيه مدادرنگي ها مربوط ميشه به قسمت توضيحات وبلاگ
ساعت 15:17 توسط الهه| |
صبح يه ربع به 5
بلند شدم !
يعني خيلي دلم مي
خواست پاشم . آخه از اولي كه خوابيدم همش آزمون عمومي دادم
ديگه صبحي خيلي خسته
بودم . مخم سوت مي كشيد
رفتم صبحانه رو با
كمال آرامش ميل كردم . بعدش با ديدن ساعت نفهميدم چه جور خودمو به اتاقم برسونم ...
( آخه اتاقم اونور حياطه ) كه ديدم بابام داره ماشينو ميزنه بيرون
بابا ساعت 6 و نيم
بود ... استرس داشتم ...
خلاصه دو دقيقه اي
آماده شدم و پريدم تو ماشين و رفتيم .....
اوه ... در سالن پر
مامان باباها ( زياد اثري از بچه ها نبود )
رفتم تو سالن
جام بد نبود ... ولي
دور و برم آشنايي تقريبا نبود
رفتم بر و بچ رو
پيدا كردم يه كم مسخره بازي درآورديم
كه يهو مراقب فهميد
من رو صندلي يه بنده خدايه ديگه نشستم و ...
آها دو سه نفر
اونورتر يكي از بچه هامون بود . هر چي بهش ميگفتم جان من بشين اين فرمولاي انتگرال
رو بگو ... ميگفت ببين تو الان همه چي بلدي ... استرس داري ... فكر مي كني بلد
نيستي.
داشت همينجور اميدواري ميداد ( نمي دونست 1
ماه پيش انتگرال خوندم ...)
خلاصه بيكار بوديم
ديگه
البته جالب بود ...
بچه هايي كه جلو كولر بودن از شدت سرما دستاشون حركت نمي كرد
هرچي ميگفتن اينو
خاموش كنين ... مراقبان عزيز مي گفتن نه شما استرس دارين ...
بعد از 1 ساعت چرت
بالاخره دفترچه ها رو دادن . هر ربع ساعت يه درسئ عوض ميكردم ... اما كلي از سوالا
موند ...
پاسخنامه هاي
اختصاصي رو ميدادن ... من كه داشتم هنوز عمومي ميزدم
كه يه خانومي بدون
توجه پاسخنامه اختصاصي رو جاي عمومي ورداشت و رفت منم كلي جيغ و ويغ كردم تا وقتي
برگشت و پاسخنامه رو عوض كرد !
يه نيگاه انداختيم
ديديم سه تا بيشتر بلد نيستم
همونارو زديم و شروع
كرديم به خوردن ... كلي اينور اونورو نگاه كردم تا وقتي زمينا رو جمع كردن
اختصاصي 2 رو شروع
كرديم . اولين سوال رياضي عين جك بود . بقيشم به تلافي همين سوال حسابي سخت داده
بودن ( البته واسه من كه از رياضي هيچي نخونده بودم بايدم ...) زيست رو اگه نميزدم بيشتر سود ميكردم
!
ولي براي حفظ آبرو
نصف بيشترشو زديم
فيزيك سوالاي خوب
زياد داشت اما وقت مي خواست
من خيلي كندم ...
اما سعي خودمو كردم
رفتم شيمي تو اون
نيم ساعتي كه واسه هر درس اختصاصي گذاشته بودم بيشترين سعي خودمو كردم . تو كف يكي
از سوالاي شيمي بودم كه يهو يه چي خورد تو سرم . نيگا كردم ديدم يه زنبور بود
بيچاره ضربه مغزي شده بود و افتاده بود رو زمين ... من كاملا تمركز داشتم
بازم خيلي كم زدم
نزده ها زياد بود
. نيم ساعت بيشتر وقت نداشتم ...
خلاصه هر چي تونستم زدم ولي خيلي هم وقت كم آوردم !
وقت تموم شد ...
كاملا شكه بودم . اصلا خندم ميگرفت ... فكر ميكردم دارم خواب مي بينم
اصلا انتظار نداشتم
..........
برام خيلي دعا كنين
....
ساعت 18:25 توسط الهه| |
یاس دستانت
زیبایی پرمهرت
و دلسوزانه ترین نگاهت را گرامی میدارم
مادرم !

ساعت 18:22 توسط الهه| |
امروز ،
نقاشي مي كنم ،
طلوع زيباي خاطرات را ...
دستانم
در انتظار قطرات نگاه توست
تا رد رنگين مداد شمعي را در آن بشويد !

ساعت 1:35 توسط الهه| |





